سفارش تبلیغ
صبا ویژن

از دانش تا هنر
 

انسانیت زمانی آشنای دلها بود. تسکین بخش آلام بود. دیر زمان این واژه غریب سرفصل کتاب زندگانی بود.انسانیت رنگی بود بر دیوار زمان. گلستانی بود در دشت وسیع زندگانی و اکنون انسانیت آیینه است زنگار گرفته از غبار تزویر . نقشی است در فضای مبهم اندیشه ها ،واژه ایست محو شده در قاموس زندگی. گلی است پر پر گشته درباغ وجود. گویا سالیانی است که این مسافر خسته ،این انسانیت فراموش شده از کوچه پس کوچه دلها رخت بر بسته و تنها یادی از آن در خاطره ها و نامی از آن بر زبانها باقی مانده است.

روزگاری انسانیت ترجمان حدیث مهر مسکن دلهای دردمند و مجروح بود؛اما اکنون انسانیت فراموش شده ای بیش نیست و راستی چه دردآور است حکایت انسان دردمند عاجز از درمان. اما با همه اینها میتوان در برهه ای از زمان مظاهر انسانیت را در صحرای پهناور غریبی به تماشا نشست؛ آنگاه که دلی میشکند ،اشکی فرو میچکد و چشمی حدیث پرشور ماتم را بیان میکند ،انسانیت نیز بروز میکند و براستی این انسانیت چیست که در هاله ای از ابهام و درد پیچیده شده ؟

 


[ چهارشنبه 92/1/28 ] [ 4:45 عصر ] [ شـــــــــهـرناز ] [ نظر ]

از پس شیشه عینک،استاد                 سرزنش بار به من مینگرد

باز در چهره ی من میخواند               که چه ها بر دل من میگذرد

میکند مطلب خود را دنبال                بچه ها!عشق گناه است، گناه

وای اگر بر دل نو خاسته ای              لشکر عشق بتازد بیگاه

مینشینم ،همه ساعت خاموش           با دل خویشتنم دنیائیست

ساکتم گرچه به ظاهر اما                 در دلم با غم تو غوغائیست 

مبصر امروز چو اسمم را خواند        بی خبر داد کشیدم: غائب!

رفقایم همگی خندیدند                    که جنون گشته به طفلک غالب

بچه ها هیچ نمی دانستند                 که من آنجایم و دل جای دگر

دل آنهاست پی درس و کتاب          دل من در پی سودای دگر

من به یاد تو و آن روز بهار              که تو را دیدم در جامه زرد

تو سخن گفتی، اما نه ز عشق           من سخن گفتم، اما نه ز درد

من به یاد تو آن خاطره ها                یاد آن دوره که بگذشت چو باد

که در این وقت به من مینگرد          از پس شیشه عینک، استاد

با خیالت خوشم از اول زنگ             لحظه ای فارغ از این دنیایم

زنگ خورده است "منوچهر" بیا    تو "فریدون " برو من می آیم!

منوچهر نیستانی

 


[ یکشنبه 92/1/25 ] [ 8:6 عصر ] [ شـــــــــهـرناز ] [ نظر ]

اگر چه رفتی و پا در رکاب افسوسم

هنوز با تو آن خاطره ها مأنوسم

به هر کجا که رسیدی سرت سلامت باد

ز دور دست تو را چون همیشه می بوسم

حیات من در هاله ی نگاه تو بود

ببین که بی تو به گوری سیاه می پوسم

ببین که نقطه آغاز ،انتهای من است

اسیر دست شمارشگران معکوسم

کیم من ؟ از همه بهتر مرا تو میدانی

د لی که در قفس تنگ سینه محبوسم

هنوز دست و د لم ،پای بند چشمانت

اگرچه رفتی و من در حصار افسوسم

 


[ شنبه 92/1/24 ] [ 9:5 عصر ] [ شـــــــــهـرناز ] [ نظر ]

خط عربی در آغاز برگرفته از شیوه ی نگارش خط نبطی نوشته میشد. قلم کوفی نیز برآن اضافه شد که در کوفه رایج شد.قدیمی ترین نسخه قرآن بخط کوفی است و به علی بن ابی طالب منسوب است.

بعدها در دوران عباسیان، قلم های دیگری نیز برای این خط رواج یافت. در زمان مامون نویسندگی اهمیت پیدا کرد و نویسندگان در نیکو ساختن خط به پیکار پرداختند و چندین قلم دیگر به آن اضافه شدو در نتیجه ،خط کوفی به بیست شکل درآمد.ولی قلم نسخ، به همان شکل پیشین در میان مردم و برای تحریرات غیر رسمی معمول بود تا آنکه ابن مُقله خوشنویس نامی متوفی به سال 328 با نبوغ خود قلم نسخ را به گونه ی نیکویی درآورد.

در اوایل قرن چهارم سال 310 ه.ق. ابن مقله بیضاوی شیرازی خطوطی را بوجود آورد که به خطوط شش گانه یا اقلام سِته معروف شدند.این اقلام توسط یاقوت مستعصمی از بین اقلام مختلف انتخاب شد. وی در زیبا کردن این خطوط ابتکاراتی به خرج داد و در واقع این خطوط توسط وی ظهور کرد. این اقلام که به «خطوط اصول» نیز مشهورند عبارتند از :

محقق، ریحان، ثلث، نسخ، رقاع، توقیع

یک قرن بعد از ابن مقله ،ابن بواب برای خط نسخ قواعدی تازه ایجاد کرد و این خط را کامل نمود. در قرن هفتم جمال الدین یاقوت مستعصمی به این خط جان تازه ای بخشید و قرآن کریم را برای چندین بار کتابت نمود.

منابع:

کنکور هنر،حمید امامی ،امیر اسلامی،حسن محمودی،گویا ،ج 1 ،چ پنجم ،1379

تاریخ زبان فارسی ،دکتر محسن ابوالقاسمی ، سمت،1380

مقالات علمی دکتر ژاله آموزگار

www.nimrooz.net

www.wikipedia.org

 


[ شنبه 92/1/24 ] [ 9:5 عصر ] [ شـــــــــهـرناز ] [ نظر ]

زندگی یک عنصر است با ظرفیت بی نهایتها که در حلال غیر قطبی زمان حل خواهد شد و به زودی پیوند ضعیف واندروالس، بین مولکولهای آن خواهد گسست. زندگی که توسط مولکولهای ساخته شده توسط اتم مشکلات احاطه شده و چونان یون هیدراته اسیری است در حصار هیدراسیون.

ای کاش میتوانستم غلظت اشکها را در جای جای زندگی بدست آورم! میتوانستم آنچه را که زخم بر دلم مینشاند با تورنسل معرفت شناسایی کنم و اسید یا باز بودن آن را دریابم و از طریق مجهول گرفتن نرمالیته آنقدر اسید یا باز بر آن بریزم تا خنثی گردد و دیگر دردی بر دلم نماند.

ای کاش همه انسانها غیر الکترولیت می بودند تا آنچه از رازهای دلم را که چونان الکترونهای آزاد شده می مانند به سویشان میفرستادم از خود عبور نمیدادند.ای کاش همه نقطه جوشها پایین بود پایین تر از منفی بی نهایت .ای کاش نقطه انجماد ها بالا بود تا دلها به سرعت یک واکنش از هم سرد نمیشد.ای کاش زبانها رسانای راز نبودند.ای کاش انسانها اخلاقی بدون بار و خنثی میداشتند و هیچگاه خاصیت اسید قوی یا باز قوی پیدا نمیکردند یا حداقل آمفوتر بودند.اما افسوس... ای کاش عشقها بین همه انسانها تفکیک میشد تا هیچ دلی خالی از یون عشق نماند. ای کاش رابطه تعادلی انسانها هماره حفظ میشد و رابطه ها نیز ثابت تعادلی میداشت! ای کاش همه انسانها مولد عشق بودند. ای کاش در لوله آزمایش دلها آنچه به محلول زندگی رنگ میبخشید محبت بود و یکدلی .ای کاش مشکلات چون بنیان نیترات در زندگی محلول بود اما افسوس که یا معلق است یا رسوب !

 


[ سه شنبه 92/1/20 ] [ 5:8 عصر ] [ شـــــــــهـرناز ] [ نظر ]
   1   2   3      >
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

زینب هستم دانشجوی زیست شناسی دانشگاه اصفهان با نام مستعار شهرناز در خدمتتونم
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 46
بازدید دیروز: 38
کل بازدیدها: 72795